قصه

ما رنگی شدیم!

با عجله به پشت بام رفت و آنتن را چرخاند. به‌دو پایین آمد. هنوز همه جا رنگی بود. چند بار دیگر روی بام رفت و آنتن را چرخاند، اما سیاه و سفید نشد! دلم برای بابام سوخت. با هیکل چاقش این همه دوید! بابام آخر سر آنتن را کند و انداخت بیرون!

شب چله رنگی با قصه‌های من و بابام و یلدا

مجموعه کتاب‌های «قصه‌های من و بابام» که حالا با سه دهه تاخیر و در پنجاهمین نوبت چاپ (که قابل توجه است) رنگی شده. با همراهی چلچراغی‌ها پرونده‌ای درباره این مجموعه قصه‌ها و رنگی شدنش در شماره ۶۸۹ #چلچراغ آماده کرده‌ام.

قصه از کجا شروع شد؟!

قصه از کجا شروع شد؟!

امروز انتشار عکس‌هایی از «اصغر فرهادی» در جشنواره‌ی «گلدن گلاب» خونی تازه به رگ‌های سینمای ایران و علاقمندانش بود تا پس از روزهای پرتب خبرها، گفت‌وگوها و نامه‌نگاری‌ها درباره‌ی سرنوشت خانه‌شان، شاهد حضور یکی...

آفرین به خدا

آفرین به خدا

چقدر خود را تحسین کرد و به خود بالید. آنها آیه‌های مصور و جانداری بودند راوی گویای دانایی، توانایی و زیبایی‌پسندی خدا. خلق آنهمه راوی و قصه‌گو چقدر لذتبخش است. همان‌هایی بودند که باید...