سیاه و سفید

ما رنگی شدیم!

با عجله به پشت بام رفت و آنتن را چرخاند. به‌دو پایین آمد. هنوز همه جا رنگی بود. چند بار دیگر روی بام رفت و آنتن را چرخاند، اما سیاه و سفید نشد! دلم برای بابام سوخت. با هیکل چاقش این همه دوید! بابام آخر سر آنتن را کند و انداخت بیرون!

شب چله رنگی با قصه‌های من و بابام و یلدا

مجموعه کتاب‌های «قصه‌های من و بابام» که حالا با سه دهه تاخیر و در پنجاهمین نوبت چاپ (که قابل توجه است) رنگی شده. با همراهی چلچراغی‌ها پرونده‌ای درباره این مجموعه قصه‌ها و رنگی شدنش در شماره ۶۸۹ #چلچراغ آماده کرده‌ام.