رودهای شعر پارسی

هامون در ایران خشکید، چرا که هیرمند به آن نرسید. راهش بسته شد.
دریاچه ارومیه خشکید، چرا که جان رودها گرفته شد.
تالاب‌ها و دریاچه‌ها و دریا و اقیانوس زنده به رودند. رودهایی که از جوهای برآمده از چشمه‌های مرتفع جان گرفته‌اند و می‌خروشند و با اشتیاق به دریا می‌ریزند.

چنان که شعر فارسی را رودهای شیراز و بلخ و سمرقند و توس و هرات و نیشابور و بخارا و خجند و… جان بخشیده‌اند.
شعر فارسی اگر در دوره‌هایی دچار رخوت و ایستایی می‌شود، شاید یکی از این رو باشد که این رودها ارتباط طبیعی‌شان را از دست داده‌اند. جوی‌ها و رودها به هم نمی‌ریزند و خروش نمی‌گیرند.
هر رود مثل جویی نحیف شده و نای رسیدن به دریا ندارد.

این سال‌ها ارتباط میان رودهایی که به دریای شعر پارسی می‌ریزند، کمی بیش از گذشته برقرار شده. (یکی به لطف همین فضای مجازی که از مصایبش می‌نالند!) کتاب‌های شعر شاعران ایران به افغانستان می‌رفت و شاعران افغانستان در ایرانند و به ایران می‌آیند و ترانه‌های تاجیکستان در کشورهای دیگر فارسی زبان شنوندگانی دارد.

دیروز «غفران بدخشانی» شاعر افغانستانی در تهران شعر می‌خواند و شاعران دیگر نیز. برای من که در انجمن‌های ایرانیان کم و بیش بوده‌ام، مثل هوایی تازه بود که بدانم شاعران افغانستان عشق را چگونه می‌خوانند. زخم را چگونه می‌بینند. رنج را چگونه.

برای غفران بدخشانی و عارف جعفری چند نان شیرین «کسمه» شهرم را بردم که شکرگیر شوند و تلخی‌کامی‌هایی را که گاهی می‌بینند، به برکت آن نان شیرین کنار بزنند.
غفران گفت که دست بر نقطه ضعفش گذاشتم.
عارف گفت که دلش ضعف رفت.
همه خندیدند و کسمه خواستند و من دلم ضعف رفت!
زبان فارسی بده بستان کلمه و مهر و نان را پی ریخته بود.
البته که همدلی از همزبانی بهتر است. اما زبان کلید همدلی است.

پی‌نوشت:
۱- آیا این متن ادبی است، فرهنگی یا محیط زیستی؟ به‌نظرم اینها همه به‌هم پیوسته‌اند و احوال ناخوش در یک حوزه به اوضاع نا‌به‌راه حوزه‌ای دیگر وابسته است. زبان به فرهنگ، به محیط زیست و این همه به شعر.

۲- نشنیده‌ام جایی دیگر به این نان‌های شیرین «کسمه» بگویند. گویی نامی محلی ناحیه ماست.
این نان‌ها دستپخت آقا «مجتبی جعفری» است که بعد درباره‌اش می‌گویم.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *