بستگی داره چی دلت بخواد!

سوار تاکسی شدن یا نشدن من قاعده‌ای چپ اندر قیچی دارد.
وقتی می‌خواهم پیاده‌روی کنم، تاکسی‌ها مدام بوق می‌زنند و چراغ می‌دهند که سوار شو.
وقتی می‌خواهم سوار تاکسی بشوم، تاکسی، خالی خالی از جلویم رد می‌شود و آقای راننده اصلا نگاه هم نمی‌کند.

گاهی که می‌خواهم از این دو ضدحال استفاده کنم، و در لحظه نظرم را عوض کنم، باز هم نمی‌شود. در واقع ضد حال در ضد حال می‌شود. انگار آقای راننده ذهنم را می‌خواند.

امروز در بلوار میرداماد پیاده می‌رفتم. تاکسی کنارم حرکت می‌کرد و هی بوق می‌زد و آقای راننده با دستش نشان داد مستقیم. بعد هم چند قدم جلوتر ترمز کرد و ایستاد.
گفتم: هوا که گرم است. خسته هم شده‌ای. تاکسی که هم برایت نگه داشته. از خدا چه می‌خواهی؟
عزم کردم سوار بشوم که در لحظه تاکسی از جا کنده شد، به سرعت دور شد و در انتهای خیابان گم شد!

گاهی هم می‌ایستم به التماس کردن تاکسی‌‌ها که یکی سوار کند. چند دقیقه می‌گذرد و من کمی عصبانی می‌گویم: اصلا نخواستم. خودم پیاده می‌روم.
در همین لحظه است که صدای ترمز عجیب و غریب تاکسی خیابان را برمی‌دارد. بوی لاستیک و ترمز ماشین توی هوا می‌پیچد و می‌بینم که تاکسی مثل یک اسب رام جلو پاییم ایستاده.

خلاصه دنیای پیچیده ای شده. در لحظه که نظرت را عوض کنی، کائنات هم ذهنت را می‌خواند!

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *