انجمن شاعران زنده | روستایی با گذرهای ادبی

40cheragh-ghoueenak

شاعرانی که تابلو شدند
گزارش نوشتاری و تصویری من از روستای قویینک رخشانی در هفته‌نامه‌ی چلچراغ

همیشه رد شدن از کوی یار و کوی دوست برای خودش مصائبی داشته است. اما عاشق بیچاره اگر چه دستش به یار نرسیده، همین رد شدن از کوی یار هم برایش غنیمتی بوده است.

از این کوچه پس کوچه‌ها هم در تاریخ و ادبیات ما زیاد بوده. از کوی «نیکنامی» که حافظ را هم از آن گذر ندادند تا کوی «لیلی» و کوی «تو هر کس!»
کارشناسان ادبی هنوز ملتفت نشده‌اند که «تو هر کس» چه جور اسمی است. اما اگر اسم کوچه‌ی خاصی نبود، آقای حافظ نمی‌سرود «از سر کوی “تو هر کس” به ملالت برود / نرود کارش و آخر به خجالت برود»
بعدها که کار بالا گرفت و خیابان و بلوار و بزرگراه و اتوبان هم احداث شد، رهگذران کوی‌ها حتی حاضر بودند از وسط خیابان و بزرگراه و اتوبان یار هم گذر کنند و صاف هم بشوند اما بالاخره از گذری منتسب به یار رد بشوند. حالشان خوش می‌شد با این گذر.

اگر نمی‌شود در حافظیه بود، در خیابان حافظ بودن هم غنیمت است. مخصوصا اهل فرهنگ، هنر و ادبیات که آدمهایی قانع هستند. گاهی با حلوا حلوا گفتن هم دهانشان شیرین می‌شود! تخیل چه کارها که نمی‌کند. حتی قدم زدن در خیابان حافظ هم حال‌شان را خوش می‌کند.
یا وقتی می‌بینند سر سعدی برای مردم اهمیت دارد خوشحال می‌شوند. قدیم‌ترها مردم به سر همدیگر قسم می‌خوردند. حالا قسم نمی‌خورند، اما بالاخره سر است دیگر. آن بالا بالاها جا دارد. در همین تهران خودمان هر روز کلی آدم از «سرِ سعدی» حرف می‌زنند. سری که پر از کلمه و تخیل بوده است.

وقتی می‌بینند آقای «خیام» برای خودش یک خیابان دارد، خوشحال می‌شوند. هر چند خیابانش در جنوب شهر است.
وقتی می‌بینند فردوسی، که سلطان محمود پولش را بالا کشید، حالا یک میدان دارد و یک ایستگاه مترو هم دارد، خوشحال می‌شوند و هی دوست دارند در مترو بروند ایستگاه خیام، ایستگاه فردوسی، مولوی، ایستگاه دروازه دولت (دروازه دولت نام شاعر نیست. نوع تدبیر و امید یا اصلاحاتش بهتر است!)
حتی له و لورده شدن لا به لای مسافرهای مترو مولوی دلچسب است.

اما شاید گاهی دلتان بخواهد در خلوت خیابان و کوی شاعران و کوی دوست و کوی نیکنامی قدم بزنید. در تهران که می‌شود گفت امکان‌پذیر نیست. حتی نیمه‌ی شب هم مردم خواب ندارند.
کاش شهر کمی کوچک می‌شد. خیابان‌های دیگر Cut  میخوردند و paste می‌شدند جای دیگر، این خیابان‌های شاعرانه و ادبی کمی با هم خلوت می‌کردند. البته نه اینکه خیابان‌های دیگر بی‌ادبی باشند. (فردا خیابان‌ها اعتراض نکنند که به ما توهین شده است!)
آنوقت شهر می‌شد شهر شاعرانه‌ی ادبی. پر از بزرگراه، اتوبان و کوچه پس کوچه‌های شعر و ادب. از همان شهرها که «مهدی اخوان ثالث» رادیویی‌اش را سال‌ها روی آنتن برد. «گشت و گذار در شهرهای شعر و ادب» یعنی می‌شود؟
گزینه‌های روی میز را بررسی کنیم.

شاید الان فتوشاپ‌کارها توی ذهن‌شان دارند تهران را با eraser tool یا همان پاک‌کن، تر و تمیز می‌کنند. خیابان‌های دیگر را پاک می‌کنند. البته دیده‌اید که همه چه کلک‌شناس شده‌اند. تا یک تصویر فتوشاپی ببینند فریاد می‌زنند «یافتم! یافتم!»
اسم این شهر می‌شود «شهر ادبیِ – فتوشاپی» فتوشاپ هم که یعنی کلک، دیگر چه ادبی؟!

گزینه‌ی دوم برای جمع داشتن شاعران در یک محدوده‌ی جغرافیایی، «سفر» است. اینکه بروید یک جایی که همه جمع باشند. گزینه‌ی روی میز چیست؟ شمال؟ منظورتان «یوش» است؟
خداوند «شمال» را از ما نگیرد. هر چه بخواهیم و هر کار داشته باشیم همه می‌گویند شمال. اصلا ماشین‌های مردم تهران و حومه جَلد شمال شده است. ماشین‌تان را روشن کنید و بخوابید. ماشین خودش سر از شمال در می‌آورد.
در «یوش» زادگاه «نیما یوشیج» شورای محل کوچه‌ها را به نام شاعران نامگذاری کرده.

اما تنها راه ممکن «شمال‌درمانی» نیست. اهالی تهران و دور و برش یک نسخه‌ی سریع‌تر و در دسترس‌تر هم دارند. جایی نزدیک تهران.
اتفاقا این یکی هیچ ربطی به شمال ندارد. حتی به شمال تهران هم ربط ندارد. بلکه به جنوب تهران ربط دارد. به جنوب شرقی. (حتی اسنادش هم موجود است به گواهی گوگل) روستایی از توابع «شهرستان پیشوا» روستای قویینک رخشانی.
رخشانی فامیلی روستاست. در منطقه این روستا را با نام کوچکش صدا می‌کنند. می‌گویند «قویینک»

روستا با مدرسه شروع می‌شود. اما اولین کوچه‌ها، کوچه‌ی علامه دهخدا و کوچه محمد معین هستند.

بعد هم نوبت مولف دکتر محمد معین است.

روستا آرام و بی‌صداست. مگر اینکه بچه‌های روستا با هم بازی کنند. مثل باد می‌مانند. قدیمی‌ها می‌گفتند مثل «اجل» یا مثل «آتیش» گروهی از آنها را نزدیکی مدرسه دیدم که دنبال هم می‌دویدند. توی دست‌هایشان تلفن همراه و تبلت نبود. هنوز می‌دویدند و جیغ می‌زدند و بلند بلند می‌خندیدند.
یکی از اهالی روستا گفت: نگران نباش. گروهی هم توی خانه‌هایشان پای رایانه و لپ‌تاپ نشسته‌اند.
بچه‌ها لحظه‌ای ایستادند و زل زدند به من. از ماشین که پیاده شدم ازشان عکس بگیرم، دیگر اثری از آنها نبود. حتی گردشان هم نشسته بود.

وارد روستا که می‌شوی چند راه اصلی دارد و به سرعت راه‌ها به کوچه و به خانه‌ها ختم می‌شود. خیابان‌های اصلی را داده‌اند به «رودکی، فردوسی، مولوی، سعدی، حافظ»

راحت می‌شود بدون ترافیک و سر و صدا توی حافظ قدم زد. از راه حافظ به راه سعدی رفت. نخواستی بروی به راه فردوسی یا به راه مولوی و رودکی. می‌شود آسان به همه‌ی شاعران سر زد و راه‌شان را طی کرد.
راحت می‌روی سر سعدی. البته اینجا به سر سعدی نمی‌گویند «مخبر الدوله»  اینجا سر سعدی، سر سعدی است.

همنشنی حافظ و سعدی

حافظ و سعدی را کنار هم گذاشته‌اند. در تقاطع سعدی و حافظ انگار سیستم آدم هنگ می‌کند. یکی از اینها، توی یک روستای سرسبز قدیمی، آدم را خوش حال می‌کند. هر دو باشند، آنهم در یک نقطه، حسابی خوش به حال آدم است.

حافظ جای دیگر به راه فردوسی هم می خورد. تقاطع حافظ و فردوسی می‌شود تقاطع عراقی – خراسانی. در این نقطه مواظب خودتان باشید که سبک به سبک نشوید.

دو شاعر بزرگ ایرانی، فردوسی و حافظ اینجا به هم می‌رسند.

جای دیگر رودکی و مولوی به هم رسیده‌اند. یکی پدر شعر پارسی است و با دیگر شعر عرفانی ایران به اوج رسید.

اینجا هم رودکی و مولوی به هم رسیده‌اند.

از خیابان‌ها به کوچه‌ها که می‌رسی هنوز شاعران کلاسیک ایرانی هستند. اما کم کم رد پای شاعران معاصر هم باز می‌شود. در روستای «قویینک رخشانی» شاعران همه جمعند. اختلاف کلاسیک و شعر نو اینجا انگار به پایان رسیده. کوچه‌ی نیما یوشیج کنار کوچه‌ی شمس تبریزی است.

اهالی کوچه‌ی نیما یوشیج می‌گویند اسم کوچه سخت است. ما نمی‌توانیم درست تلفظ کنیم و بگوییم «یوشی»؟ «یوشیج»؟. می‌گویم حالا چرا حتما می خواهید شاعر را به فامیلی‌اش صدا کنید؟ کوچه‌تان را به نام کوچک صدا کنید.
می‌گویند: کوچه‌ی آق نیما!

صائب تبریزی هم کوچه دارد. وحشی بافقی هم دارد. نزدیک‌تر که بروی می‌رسی به شهریار. غزل‌سرای نامدار زمانه‌ی ما.

کم کم سر و کله‌ی شاعران نو سرا هم پیدا می‌شود. فریدون مشیری که «علی تاجیک» یکی از اهالی روستا «بشیری» صدایش می‌کند. «احمد شاملو» هم کوچه دارد، اما تابلو نیست. شاید کسی روی تابلوی احمد شاملو ضربه می‌زده و فاتحه‌ای می‌خوانده!

در میان این همه شاعر کلاسیک و معاصر مرد، یک شاعر زن هم کوچه دارد. یا کوچه‌ای هم شاعر زن دارد. کوچه‌ی بلند و باصفایی هم دارد «فروغ فرخزاد».

همه دوست دارند با کوچه‌ی فروغ عکس بگیرند. حتی دهدار پیشین روستا که هر چه هست زیر سر اوست. وقتی می‌گویم با کدام شاعر می‌خواهی عکس بگیری، می‌گوید با کوچه‌ی فروغ.
بعد فهمیدم که این کوچه، کوچه‌ی خودشان است. کوچه‌ی خانه‌ی پدری است. تا باشد از این پارتی‌بازی‌های شاعرانه. سرنوشت کوچه‌ی بابا طاهر هم چنین سرنوشتی داشته. طاهر نامی در کوچه خانه دارد و درخواست کرده که «بابا طاهر» نام کوچه‌ی آنها باشد!

سعید الیکاهی، دهدار سابق قویینک می‌گوید: «تحصیلاتم ادبیات نیست. اما به شعر و ادبیات علاقمندم. من وقتی دهدار شدم کوچه‌ها و خیابان‌های روستا اسم نداشت.»
نشانی دادن در این حالت بی‌اسمی مثل افتادن است در خلاء. نشانی دادن‌ها جالب می‌شود. مثلا می‌گویند «این را مستقیم میروی، می‌پیچی آنوری، راست؟ راست نه! نمی‌دانم. آنوری. رسیدی به درخت سرو، میروی بالا. سرو را نه. کوچه چنار را میروی بالا. آنجا کنار خانه‌ی مشد اسماعیل، خانه‌ی سعیدِ مسلمه!»
حالا خود مشد اسماعیل کیست؟ خانه‌‌‌اش کدام است؟  حتما آدم مهی است که شده نشان یک کوچه.

تصمیم می‌گیرند کوچه‌ها را نامگذاری کنند. «سعید الیکاهی» آن موقع ۲۹ سال داشت. یعنی چهار سال پیش. مردم روستا قبولش دارند و به او می‌گویند «مهندس»
اما مقابل پیشنهادش مقاومت‌هایی هم بوده. طرفدار هم داشته. سعید و طرفدارانش آخر پیروز قاطع می‌شوند و کوچه را به نام شاعران می‌زنند.

بعضی از این شاعرها را مردم روستا نمی‌شناسند. مگر حافظ، سعدی، مولوی و خلاصه قدیمی‌ترها را. به جدیدترها که می‌رسد، فریدون مشیری می‌شود فریدون بشیری.
بچه‌های پر جنب و جوش روستا البته مسائل روز را بهتر می‌شناسند. مثلا مسنچتر یونایتد را خوب می‌شناسند. شاید بدشان هم نمی‌آمد اسم یک کوچه، اسم همین تیم باشد. اتفاقا روی دیوار هم نوشته‌اند. روی دیوار فیسبوک نه. روی دیوار واقعی با افشانه (اسپری) نوشته‌اند.

بارسلونا را هم نوشته‌اند. سراغ مسی هم رفته‌اند.شمس تبریزی‌اش پاک شده. اما «مسی» را که بچه ها نوشته‌اند سالم مانده. فکر هم نمی‌کنم پاک بشود. قابل توجه تابلوسازها.
سعید، دهدار پیشین از بی‌توجهی به تابلوها ناراضی است. می‌گوید باید این تابلوها را تعویض کنند.
اصلا به نظرم همین عکس همنشینی شمس تبریزی و مسی و بارسلونا را بفرستیم برای مسی و بگوییم در این روستای ادبی، شما هم هستی و ما اینیم و از دلش در بیاوریم.

وقتی از بچه های روستا می‌خواهیم با هم عکس بگیریم، همه فرار می‌کنند. چرا؟ نمی‌دانم. یا ما یک جوری هستیم یا آنها در کل گریز پا هستند. خدا کند دومی باشد!
در روستای «قویینک رخشانی» به جز کوچه‌ها و خیابان‌های شاعرانه، کوچه و خیابان دیگری نمی‌بینید. حتی نام نویسنده‌ای هم نیست. مگر «ناصر خسرو» که به اعتبار شاعری‌اش اینجاست. نه سفرنامه‌نویسی‌اش.

می‌شود روستاها را به رقابت انداخت. به رقابت فرهنگی که آنها هم در اقدامی تلافی‌جویانه بروند نام نویسندگان را بگذارند روی کوچه‌ پس کوچه‌هایشان. کوچه‌ی بونصر مشکان، قائم مقام فراهانی، نظامی عروضی، کوچه‌ی «محمود دولت‌آبادی»، کوچه‌ی «میرزاده‌ی عشقی» (به اعتبار روزنامه‌نگاری‌اش) و کلی کوچه و خیابان دیگر.
خوشبختانه چیزی که کم نداریم شاعر و نویسنده و کتاب و اثر فرهنگی است. همین که می‌گوییم ما چنانیم و چنین‌ایم و مهد فرهنگ و تمدن هستیم باید به یک کارمان بیاید. قدم اول همین نامگذاری کوچه‌ها و خیابان‌هاست.

دهدار پیشین روستا از کمبود کوچه برای اهدا کردن به دیگر شاعران و نویسنده‌ها گفت. می‌گوید «اسم زیاد است، کوچه و خیابان کم است»
راست می‌گوید. مثلا این روستا یک «خیام نیشابوری» کم دارد که برایشان رباعی بخواند. «هوشنگ ابتهاج» کم دارد. قیصرامین‌پور کم دارد. شمس لنگرودی و خیلی‌های دیگر را کم دارد.

این جوشش یک روستاست. باید دست‌شان را گرفت. می‌شود «قویینک» یکی از روستاهای «هدف گردشگری» باشد. می‌شود در «گردشگری ادبی» تورهای ادبی را به این روستا برد. می‌شود برنامه‌های ادبی را به جای اجاره کردن سالن در این روستا برگزار کرد که شاعران هم دو مثقال هوای سالم به ریه‌هایشان برود. شعرشان را دود برداشت.

اگر این کارها بشود روستایی‌ها تشویق می‌شوند. بقیه روستاها هم تشویق می‌شوند که کاری کنند و مثل گذشته روستا مظهر جوشش و آفرینش باشد.
فقط به این شرط که وقتی روستا رونق گرفت و رفت و آمدش زیاد شد، ناگهان باغ‌ها دود نشوند بروند هوا، و به جایش برج‌ها برویند.
نگاه ویژه به روستا به خاطر همان باغ‌ها و دیوارهای کاهگلی‌اش است. نه برج‌ها و دیوارهای گرانیت شده.
در روستا فقط گندم، جو و صیفی جات نمی‌روید. شاعر هم می‌روید!

مردم قویینک هم فکر می‌کنند باید شبیه شهر بشوند. دیوارهای آجری و سیمانی و سنگی زیاد شده است. اما هنوز دیوارهای کاهلگی هم کم نیستند. جای کسی که بوی «بوی خاک باران خورده» را دوست دارد، اینجاست.
خاطره‌های آدم‌ها توی همین کوچه‌ها و خیابان‌ها شکل می‌گیرد. چندی بعد این آدم‌ها کلی از حافظ و سعدی و فروغ و فریدون مشیری خاطره دارند! از خودشان یا کوچه‌شان؟ چه فرق می‌کند؟

عکس یادگاری با حافظ و سعدی

پی‌آمد: از «حامد هادیان» که این روستا را به من معرفی کرد و یک روز من را بی‌هوا برد به این روستا که با دیدن اسم کوچه‌ها و خیابان‌هایش دود بشوم بروم به آسمان، سپاسگزارم.
از «مهرداد مومنی» برای همراهی‌اش در تهیه‌ی گزارش، سپاسگزارم.

روستای قویینک
از روستاهای شهرستان پیشوا
فاصله تا پیشوا ۷ کیلومتر  تا ورامین ۱۷ کیلومتر تا شهر ری ۵۶ کیلومتر40cheragh-567

منتشر شده در
هفته‌نامه «چلچراغ» | ۳ خرداد ۱۳۹۳ | شماره ۵۶۷

این متن را هم بخوانید:
آزادی شهر غازه | نام گذرهای شهر پیشوا در زبان مردم

مطالب مرتبط

۳ دیدگاه‌

  1. محمد علیکاهی گفت:

    درود بر آقای مومنی عزیز و با تشکر. همه چیز کامل بود به غیر از اسم من محمد علیکاهی دهیار سابق که سعید الیکاهی ثبت شده است

  2. بهاره دل فرح گفت:

    خیلی خوب بود. خیلی
    فقط می دونی که یه کوچه کم داشت به اسم من !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *