اینجا عصر جاهلی است!

… اما آقایان حتی یک گروه مثل فمینیست‌ها ندارند که دنبال حق و حقوق‌شان باشد که لااقل یک صندلی برای من ردیف کنند. از پا افتادم!
توی همین فکر‌ها از لوله‌های وسط مترو آویزان بودم که پرسید: حالا چرا نیش‌ات بازه؟
گفتم: اگر من دختر بودم…
نیشش تا بناگوش باز شد. پرسیدم:  تو چرا نیش‌ات بازه؟
گفت: اگر دختر بودی…
پرسیدم: مسخره می‌کنی؟
گفت: یعنی حرفت را ادامه بده.
گفتم: می‌رفتم به واگن خانم‌ها و روی صندلی لم می‌دادم. حتی نیاز به زحمت هم نبود. همین‌جا یک جوانمرد بلند می‌شد و می‌نشستم.
گفت: باز هم رفتی توی هپروت؟
گفتم: ما به آن می‌گوییم دنیای «خیال». من اگر یک دختر بشوم از امکانات ویژه مثل سربازی نرفتن، واگن ویژه و پارک بانوان استفاده می‌کنم.

از بلندگوهای توی قطار اعلام کردند: «مسافران گرامی! این یک سفر تخیلی است.»
ایستگاه بعد دو نفر آمدند و گفتند: حرکت کن، باید بروی روی ابرها.
گفتم: قرار بود برویم پارک زنان.
گفتند: پارک زنان همان‌جا روی ابرها ساخته شده. آنجا در خدمت‌تان هستیم.
پرسیدم: اینجا کجاست؟
گفتند: اینجا عصر جاهلی است.
این قطارهای مترو واقعا تخیلی هستند. آخر مترو با این همه مسافر در حال پرس، باید توی زمان سفر کند؟ اصلا پارک اختصاصی و واگن اختصاصی نخواستم.

اصلا آدم بی‌اقبال، چه زن باشد، چه مرد، بی‌اقبال است. مثلا وقتی بچه بودم، به بزرگتر بیشتر اهمیت می‌دادند و برای کوچکتر تره هم خرد نمی‌کردند. به بزرگترها جایزه می‌دادند که تشویق بشوند.
کم کم فهمیدند باید برای بچه‌ها هم تره خرد کنند. باید آدمها را از بچگی تشویق کرد و برایشان هدیه و جایزه خرید. البته تا آنها فهمیدند، من هم بزرگ شده بودم!

وقتی من تاریک‌فکر بودم، مردم برای روشنفکرها هی بوس پرتاب می‌کردند. زد و فکر من هم روشن شد. چند تا روزنامه و مجله راه افتاد که کلمه‌های مرطوب نثار روشنفکر‌ها کردند.

بوس‌ها کات برداشت سمت ورزشکارها. تا رفتم نرمش کنم که ورزشکار بشوم، یک منشور هفتاد منی تدوین شد. خیالم بی‌خیال شد و دیدم بوس‌های معلق رفت تا سر در سینما. گفتم خیال است دیگر. بشوم بازیگر سینما. در لحظه، خانه‌ی سینما را بستند و فیلمم را توقیف کردند و سیمرغم را دادند به یک نفر دیگر که برایم نگه دارد.

گفتم اصلا من را چه به فرهنگ  و هنر و فکر روشن؟ بروم دنبال یک لقمه نان. گفتند: پس یک لیوان آب بخور که گلویت تازه شود.
گفتم: این آب، خنک است برایم خوب نیست. البته من دنبال یک لقمه نان بیشتر نیستم.
گفتند: همه اولش همین را می‌گویند، بعد می‌بینی طرف امتیاز نانوایی گرفته. بنابراین همان اول یک لیوان آب خنک می‌دهیم بخوری که پیشگیری بر درمان مقدم است.

آدم بی‌اقبال انگار تخیل هم نباید بکند. ایستگاه بعد باید فلنگ را ببندم.
از بلندگوی قطار اعلام شد: مسافران گرامی، به علت شلوغی مسیر، قطار در ایستگاه بعد توقف نخواهد داشت…40cheragh-562

منتشر شده در
هفته‌نامه چلچراغ | ریسه | ۳۰ فروردین ۹۳ | شماره ۵۶۲

قرار است امسال جداگانه «ریسه» نرویم و دسته‌جمعی «ریسه» برویم. ریسه، ریسه می‌آورد. هر هفته یکی از ما پنج نفر آغاز می‌کند و پاس می‌دهد به نفر بعدی. تا اینکه نفر پنجم «ریسه» را تمام کند. امیدوارم نتیجه خوب و باحال باشد!

ما پنج نفر به ترتیب حرف الفبا: محمدعلی مومنی، حسام‌الدین مقامی‌کیا، شهرام شهیدی، جلال سمیعی و رضا ساکی.

این نوع از الفبا که به آن الفبای معکوس می‌گویند، شیوه‌ی خوبی است. همین که من از آخر به اول آمدم، شیوه‌ی خوبی است. این نوع از الفبا از انتخابات ریاست جمهوری سال ۷۶ ابداع شد!

مطالب مرتبط

۱ دیدگاه

  1. کیمیا گفت:

    خواستم ببینم عاقبت خانم شدن یه آقا چی میشه ،نشد….رفتین سراغ بد اقبالی.احتمالا” خیالشم ،خیلی جرات می خواد:)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *