انتشار این متن، مصلحت نیست!

40cheragh-557

ما خانواده‌ی مصلحتی هستیم. فامیلی ما مصلحتی است. نه اینکه مجبور باشیم. توی شناسنامه نوشته مصلحتی. همه به ما می‌گویند «خانواده‌ی مصلحتی»
به پدر و مادر مان می‌گویند «پدر و مادر مصلحتی». ما هم که فرزندان مصلحتی هستیم.

پدر جان خیلی به رسم و رسوم نیاکان مصلحتی‌اش اهمیت می‌دهد. از وقتی که ما بچه بودیم به اصرار پدر مصلحتی بزرگ شدیم.
نه اینکه قرار نبوده ما بزرگ بشویم، بلکه ما به شیوه‌ی خانواده‌ی مصلحتی بزرگ شدیم.

ما در زندگی هیچ کار مشخصی انجام ندادیم. یعنی ما هر کار که خواستیم بکنیم پدر جان می‌گفت «مصلحتی نمی‌بینم»
می‌گفتیم: پدر جان ما گوشتکوب که نمی‌باشیم. مصلحتی می‌باشیم. چگونه مصلحتی به این بزرگی نمی‌بینید؟
پدر جان می‌گفت «آن مصلحتی با این مصلحتی فرق دارد. شما چه می‌فهمید «ی» وحدت چه می‌باشد؟‍!»
به پدرجان می‌گفتیم بیا این فامیلی را اصلاح کن که ما به کار و زندگی‌مان برسیم. گردن‌گیرمان شده مصلحتی بودن.
پدرجان می‌گفت «اصلاح مصلحتی به مصلحت نمی‌باشد. دردسر دارد. دنگ و فنگ دارد. جر و بحث دارد.»

از همان موقع ما همیشه در گل می‌ماندیم که چه کار کنیم.

مثلا وقتی در محله‌ی ما بچه‌ها بازی می‌کردند و توپ‌شان جلو پای ما می‌افتاد آنوری‌ها می‌گفتند «مصلحتی توپ را بنداز». اینوری‌ها می‌گفتند «مصلحتی توپ را نینداز»
ما در گل می‌ماندیم که توپ انداختن مصلحتی است یا توپ نینداختن. از پدرجان استعلام می‌کردیم. پدر جان می‌گفت: نه مصلحتی بینداز، نه مصلحتی نینداز!»
پدرجان جمله‌ای می‌گفت که ارشمیدس هم عمرا نمی‌فهمید باید در زمان حساس کنونی معنی این جمله چه می‌شود؟!

وقتی به مدرسه می‌رفتیم آقای معلم صدا می‌زد «مصلحتی مشقت را نشان بده»
ما هیچوقت نفهمیدیم مصلحتی مشق نشان دادن چه جوری است؟
یک روز آقای معلم یک سوال مهم پرسید که سبب تنش و بحران شد. سوال این بود: ۲+۲
پاسخ یکی از دانش‌آموزان چهار بود و پاسخ دیگری که به تعطیلی علاقه‌ی فراوان داشت ۱۰
آقای معلم صدا زد که مصلحتی جواب بده. آدم تعطیل زورش زیاد بود. آن یکی دوست خوبی بود. البته اگر همه چیز به نفع صاحب عدد ۴ می‌شد، بعد از مدرسه آدم تعطیل کتک‌کاری مفصلی می‌کرد.
ما هم برای آنکه از دعوایی جلوگیری شود و حقی هم از صاحب عدد ۴ ضایع نشود اعلام کردیم پاسخ ۷ می‌باشد.
آقا معلم گفت «مصلحتی خاک بر سرت»
من نفهمیدم مصلحتی خاک بر سر کردن چه شکلی است و اصلا در خاک به سر کردن چه مصلحتی وجود دارد؟ خواستم دم بر آرم. اما دیدم این مقطع، یعنی مقطع ابتدایی، مقطع حساسی است. بی‌خیال شدم. معلم است دیگر. حتما مصلحتی در این حرفش دیده است.

خلاصه زندگی عجیبی بود. با اینکه ما مصلحتی بودیم به چه بزرگی، اما هیچ کس ما را نمی‌دید. بودن یا نبودن، مساله این بود.
وقتی خواستم گواهینامه بگیرم، پدرجان جلوگیری کرد. گفت احتمال تصادف و دعوا و کارهای دیگر داری، مصلحتی نمی‌بینم.
وقتی کارمان به اداره‌ها افتاد، از صبح تا آخر ساعت کاری، وقت ناهار بود. خواستیم اعتراض کنیم. گفتند در حال حاضر دقیقا روی برهه‌ی حساس ایستادی. مصلحتی نمی‌بینیم اعتراض کنی.

روزی کیف پولم را دزدیدند. پدر جان از پیگیری کردن منصرفم کرد. گفت این دزدها اعصاب ندارند، مصلحتی نمی‌بینم شکایت کنی. این کیف هم روزی این بیچاره‌ها بود.

بعدها کارم به فیلمسازی کشید و به جشنواره فجر. یک فیلمی ساختم که تا اسکار هم بتواند برود. حتی اگر شمقدری با اسپیلبرگ لابی نکند!
اما در همان جشنواره فجر ناک اوت شد. مسئولان جشنواره گفتند: شما اهل مصلحتی، بی‌خیال شو. برنده شدن شما را مصلحتی نیست!

خلاصه ما همینجور مصلحتی روزگار را می‌گذرانیم. فامیلی مصلحتی هم برای ما داستانی پر آب چشم است.
چند بار شرح حالم را نوشتم و بردم دفتر مجله‌ها. سردبیر مجله‌ها، در اقدامی هماهنگ نامه را یواشکی زیر میز بردند. صدایی که شنیدم حاکی از مچاله شدنش بود. البته آقایان سردبیر مهربان هم بودند. همان لحظه‌ی مچاله کردن، به من لبخند می‌زدند و می‌گفتند: آقا مصلحتی در خدمت‌تان باشیم!
شرط می‌بندم سردبیر چلچراغ هم بالای این نامه می‌نویسد «در انتشار این متن، مصلحتی نمی‌بینم»

منتشر شده در
هفته‌نامه‌ «چلچراغ» | ریسه | ۳ اسفند ۱۳۹۲ | شماره ۵۵۸

مطالب مرتبط

۲ دیدگاه‌

  1. فوق العاده بوود
    مرسی
    تبحرخاصی داری آفرین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *