تقدیر آسفالت‌کاران و صافکاران از رییس سابق!

مراسم تودیع

رییس سابق که از ماشین پیاده شد، چند نفر دورش را گرفتند و بلند بلند گریه کردند.
رییس سابق گفت: چه خبره؟ مگه من مرده‌ام که اینجوری گریه می‌کنین؟
یکی گفت: کاش مرده بودید! ای کاش مرده بودید! شما داری میـ… میـ…. ری!
رییس سابق گفت: زبونت‌ رو گاز بگیر. یعنی چی داری می‌میری؟
– منظورم اینه که داری میری. اون «می» اول واسه لکنت بود!

– پسرم! من که تازه اومده‌ام! کجا میرم؟ تو پشت من وایسادی؛ فکر می‌کنی دارم میرم. اگه بیای روبروی من، می‌بینی که دارم میام!
– امروز مراسم تودیع شماست.
– من خودم همه رو مورد تودیع قرار میدیم. کی میخواد منو تودیع بده؟
البته جامعه در بخش‌های دیگه از خدمات و شایستگی‌های من استفاده می‌کنه. «خدمت» ادامه داره و من در جاهای دیگه به «خدمت» همه می‌رسم. چه توی دانشگاه باشم، چه هر جای دیگه.

رییس سابق و هیات همراه سابق وارد سالن برگزاری مراسم تودیع شدند. تا نگاه حاضران به رییس سابق افتاد جملگی زدند زیر گریه. یکی هق هق. یکی فین فین. یکی وینگ وینگ!
حاضران در سالن به دو بخش «اینوری‌ها» و «اونوری‌ها» تقسیم شده بودند. اینوری‌ها اونوری بودن. اونوری‌ها اینوری بودن!
آقای رییس پرسید: اینوری‌ها چرا گریه می‌کنن؟
گفتند: قربان اینوری‌ها خودی‌ان. از رفتن شما ناراحتن. از غم دوریه.
رییس گفت: احسنت! پس اونوری‌ها چرا گریه می‌کنن؟
گفتند: قربان میگن اشک شادی و خوشحالیه!
رییس گفت: همین که توانستم اشک همه، چه اینوری، چه اونوری رو در بیارم، دستاورد کمی نیست!

آقای رییس به دیوارها نگاه می‌کرد که به مناسبت تودیع‌اش پر بود از پیام‌های تبریک و تسلیت در رنگ‌های مختلف!
پیام‌های صنف تولیدکنندگان آسفالت و صافکاران از بقیه بیشتر بود.
مجری برنامه از رییس دعوت کرد که روی صحنه برود برای ختم ماجرا.
رییس سابق در سخنرانی‌اش از پروژه‌های ناتمامش گفت. گفت «کارهایی که من در این دانشگاه کردم، زیربنایی بود. جاش تا چند سال می‌مونه!»
حاضران همگی گریستند. جمعی از خوشحالی و به تایید؛ جمعی از ناراحتی.
یکی از دانشجویان آنوری بلند شد و گفت: کدوم کار؟ همه رو بیکار کردی!

رییس سابق گفت: اینم واسه خودش کاریه پسرم! راستی شما تا حالا کجا بودی؟ چرا توی این چند سال ندیدمت؟ حیف شد. می‌شد جزو پروژه‌های بعدی باشی!
رییس سابق دستش را کرد توی کیفش و یک مشت ستاره بیرون آورد و گفت: بدونید! هیچ چیز رو با خود نمی‌برم. حتی این ستاره‌ها رو! با اینکه خیلی دوسشون دارم. اما این ستاره‌ها رو می‌سپارم به رییس بعدی که به خوبی ازشون استفاده کنه. این ستاره‌ها حق دانشگاه و دانشجوست!
متاسفانه سال‌های گذشته این ستاره‌ها رو به هتل‌ها می‌دادند. ولی من تشخیص دادم که نخبگان ما بیش از هتل‌ها استحقاق ستاره دارند. امیدوارم در دوره‌ی جدید، سهمیه‌ی ستاره‌ی دانشگاه بیشتر بشه.

رییس سابق گفت: ما برای جذب دانشجو و هیات علمی فکر کردیم که چرا باید دانشجوها و استادان نخبه را جذب کنیم؟ اینا که فرار مغزی شدن رو خوب بلدن و از پس خودشون برمیان. اینا برن از سهمیه دانشگاه‌های خارج استفاده کنند که اینجا کسایی که توان فرار مغزی شدن ندارن، مشغول به کار بشن!
همین امسال ما یک بذرپاش حرفه‌ای رو جذب کردیم که حاصل بذرپاشی‌اش در آینده پدیدار میشه.
ای کاش فرصت بیشتر بود که گل‌هایی که کاشته‌ایم به ثمر بنشینه. البته شما خودتون می‌دونین ما چه گل‌هایی کاشته‌ایم.

در دوره‌ای که من رییس بودم سطح نمره‌ی دانشجوها چند نمره بالاتر رفت. اگر این پروژه ادامه پیدا کنه، امکان داره نمره‌ها تا ۸۰، ۹۰، بلکه ۱۰۰ هم بالا بره. چرا؟ چون جداسازی کردیم. جداسازیِ همه چیز از همه چیز.
متاسفانه اینجانب می‌دیدم که حتی یک زن و شوهر نسبت به هم نظر داشتند و حتی به  بهانه‌ی جزوه با هم ارتباط‌های ناجور و نزدیک هم داشتند.
وقتی شخصی به همسر خودش نظر داشته باشه، وای به حال بقیه!

رییس این را گفت از صحنه پایین آمد. یکی به رییس سابق گفت: قربان، «دکتر جهانی» برای انجام آیین بغل‌کنان آمده.
رییس رنگ و رویش پرید و گفت: کیو میخواد بغل کنه؟
گفتند: قربان، شما رو!
رییس سابق نفسی به راحتی کشید و گفت: خیالم راحت شد!

مجری: نوبت به اهدا جوایز رسید.
– اهدا لوح سپاس و یک دستگاه غلتک به آقای رییس از سوی صنف تولیدکنندگان آسفالت به جهت استفاده‌ی مستمر از آسفالت در دانشگاه
– اهدا لوح سپاس و تجهیزات صافکاری از سوی اتحادیه‌ی صافکاران به آقای رییس به پاس صاف‌کاری‌های تمیز و بدون موج در دانشگاه

– اهدا لوح سپاس و یک گونی کود، از سوی اتحادیه کودسازان به آقای رییس به سبب کودریزی مناسب جهت بذرپاشی در دانشگاه!
– اهدا لوح سپاس از سوی دانشگاه‌های خارج به آقای رییس به دلیل افزایش سطح معدل دانشگاه‌های خارج!

صدای خواننده‌ای در سالن پیچیده بود که می‌خواند: «خداحافظ طلوع من، غروب من/ خداحافظ تو ای محبوب خوب من… خداحافظ… خداحافظ…»

منتشر شده در
هفته‌نامه‌ی «چلچراغ» | ۲۳  شهریور ۹۲ | شماره‌ی ۵۳۵

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *