یک اتوبوس، از زندگی پیشتر

آقای راننده به امید مسافرهای بیشتر، قدم به قدم پایش را روی پدال ترمز فشار می‌داد. بیشتر از تعداد ترمزها، مسافر داخل اتوبوس بود. مسافرهایی که ارتباط تنگاتنگ و فشرده‌ای با هم داشتند. با هر ترمز، چند نفر دوان دوان می‌آمدند، از اتوبوس آویزان می‌شدند و خودشان را به داخل می‌کشیدند.
یکی از مسافرها صورتش میان دو کتف گیر کرده بود. اما در همان وضعیت لبخند پیروزمندانه‌ای به لب داشت! شاید فکر می‌کرد که «یک اتوبوس از زندگی پیشتر است!»

با هر ترمز چند صدای «نچ»های شلخته شنیده می‌شد. چند مسافر به ساعت‌هایشان نگاه می‌کردند و از آقای راننده می‌خواستند «قانون را رعایت کند و فقط در ایستگاه‌ها نگه دارد.»
دیرشان شده بود!

مسافرانی که ژانگولرانه و خارج از ایستگاه سوار شده بودند، نصیحت می‌کردند که «بالاخره مردم باید سوار شوند دیگر»
کم‌کم همین مسافرهای پیش افتاده از زندگی هم از تعداد ترمزهای آقای راننده به تنگ آمدند و معترض شدند و از راننده می‌پرسیدند که «اینجا ایستگاه بود؟!»

راننده که طاقتش طاق شد، مسافران را تهدید کرد که «حالا از این به بعد قانون را رعایت می‌کنم که بفهمید یعنی چه!»

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *