هر لغز جایی و هر تکه مکانی دارد!

آدمهای زیادی به صف بودند و سرعت کار آقای شاطر پایین بود. با یک دست نان می‌پخت و با یک دست گاهی سیگار از دهان می‌گرفت و به کناری می‌دمید.
چند نفری که نان گرفتند و رفتند، آقای شاطر سه تا نان از تنور در آورد. سه تا دست به سمت پنجره رفت. آقای شاطر راهش را کج کرد به آن پشت و دست خالی برگشت به سمت تنور.

کنار من زنی ایستاده بود. دستش را کشید و بنای اعتراض گذاشت که «این نون‌ها سفارشیه‌ها. واسه‌ دوست و آشنا. یعنی چی آخه؟ این چه وضعشه؟»
با ابروان در هم کشیده همینطور غر می‌زد و داخل نانوایی را بررسی می‌کرد که توی همین جمله‌های اعتراضی ابروهایش برآمد. لبخندی به لبش نشست. سلام و علیکی در گرفت. کمی سرخم کرد. دستی به سینه گذاشت و بعد هم با انگشت اشاره و تنگ کردن چشمایش و لب جنباندن فهماند که یک دانه نان می‌خواهد.

دستی از پنجره بیرون آمد و زن نان را گرفت و اسکناس ۵۰۰ تومانی‌اش را به دستِ صاحبْ‌ناپیدا سپرد.
گفتم: خانم از همان نان سفارشی‌هاست‌ها!
خندید و گفت: آره. آره.

از این ماجرا می‌شود نتیجه گرفت «سفارشی بودنِ چیزی، بد است؛ مگر آنکه مال من باشد»
یا اینکه «پارتی‌بازی خیلی عمل دمنشیانه – ددمشانه – ددمنشانه‌ای است، مگر آنکه پارتی، پارتیِ من باشد!»

اما نتیجه‌ی مهمتر این است که «اگر مخاطب تکه‌پرانیِ من خانم نبود، حتما یک دعوایی راه می‌افتاد!»
یا «آدم باید بداند، کجا، به چه کسی، چه تکه‌ای بیندازد؟ که دعوا نشود!»

مطالب مرتبط

۴ دیدگاه‌

  1. سلام آقا آرش.

    آقا،دمت گرم.آفرین بر شما.من فکر میکنم شما و اگر تعریف از خود نباشه من،آخرین نفرات این قشر { حالا معلم شما بهش میگفت اصولگرا،من میگم اصلاح طلب 🙂 } باشیم و یک جورایی نسل ما در حال انقراضه و سازمان ملل برای حمایت از ما باید کارگروه ویژه تشکیل بده.

    من به شما توصیه میکنم اگر این که بقیه حق دیگران و شما رو ضایع میکنن،باعث آزار شما میشه کلا قید زندگی در این اینجا رو بزنید و حداقلش به یکی از این کشورهای خاورمیانه برید.چون معتقدم هر کسی باید سر جای خودش باشه این رو میگم و الا جسارت برداشت نکنید.جای افرادی مثل شما در این مملکت نیست،این مملکت ،همین افرادی رو میخواد که مثل این خانم قصه ی پر غصه ی بالا،وقتی هم بهشون میگی از رو نرن و با پر رویی و نیش تا بناگوش باز،بگن : آره،آره.این جور افراد رو معتقدم هر بلایی سرشون اومد حقشون بوده و نوش جونشون.گوارای وجودشون.هر کس به دیگری رحم نکرد و هر بلایی سرش اومد،شخصا قند توی دلم آب میشه و لذت میبرم.

    باز هم به خاطر توجه به انسانیت و حقوق شهروندی که یک چیز بیهوده و مسخره در کشور ماست،از شما تشکر میکنم و چنان چه جسارتی شد عذر میخوام.

    اما آقای علی مومنی:

    یعنی دمت گرم داداش.از همه بیشتر دم شما گرم.یعنی آفرین به قلمت.( صحیح ترش کیبوردته ).کم کم دارم خواننده ی ثابت مطالبت میشم.اما حقیقتش من،اینجوری هستم که اگر کسی حق خوری کرد،نه تنها بهش تذکر میدم،یک جوری هم میگم که دفعه ی بعد بترسه بیاد توی صف نون.اتفاقا نه تنها از دعوا نمیترسم که اگر دعوا بشه تا تهش هستم.ما باید اینو بین همه جا بندازیم که خلاف کار باید بترسه،حق خور باید بترسه،نه کسی که حقش رو خوردن.این فرهنگ غلط که هم اشتباه بکنی و هم طلب کار باشی رو باید هزینه اش رو داد و ریشه اش رو کند از این مملکت.هر کسی هم که متوجه میشه و درک میکنه به نوبه ی خودش باید این کارو انجام بده.من حاضرم پای چشمم کبود بشه ولی ترس بندازم توی جون کسی که حقوق شهروندی رو نقض میکنه.( یک مقدار هم از جنبه ی فرهنگی وارد بشم و بگم: متنبه اش کنم. ).

    نمیدونم چرا امروز،دست به نصیحتم خوب شده. 🙂 . قبلا اینطوری نبودم،خلاصه عفو کنید اگر جسارتی شد،همین طور آقا آرش.

    با اجازتون هم این مطلب رو با درج منبع و لینک توی وبلاگم قرار میدم.

    موفق باشید

    • محمدعلی مومنی گفت:

      سپاس از لطفت 🙂

    • آرش گفت:

      سلام بر شما دوست آزادیخواه من.میخام یه داستان کوتاه بنویسم واست،داستان اینه که در زمانهای قدیم که به قول دوست مشترکمون زمان شاه نیست اون دورانی که آموزش نوین تازه در ایران شروع شده بود یه روستای دور افتاده ای بود با مردمی که افکارشون هنوز به ما خیلی نزدیکه.از اونجایی که اعتقاد داشتان این علوم جدید کار شیطانه وکتابها نوشته شیطانه وپر از اوراد پلیده معلم بدبخت رو که هر هفته با مشقت زیاد کلی راه طی میکرد وتو برف وسرما رنج میبرد کلی عذاب میدادن و کتک میزدن.یه روز یکی از دوستان اون معلمه پرسید تو که این همه آزار میبینی چرا به این کار ادامه میدی؟جواب این بود که توی اون روستا یه بچه ای هست که استعداد خاص داره ومن به خاطر اون میرم.چرخ گردون گردی تا اینکه او بچه از بزرگان علم واساتید دانشگاه شد.
      نه دوست من ما تمام نمیشیم ولی همیشه اندکیم.ازت میخام مهربان وصبور باشی هرکی بدی کرد تو لبخند بزن ولی با اصول انسانی از حقت دفاع کن تا اونجایی که به اصول انسانی ضربه نزنی،برای ما مهم اینه که انسانیت زنده باشه.
      درباره ی رفتن از ایران باید بگم مخالف نیستم وبدم هم نمیاد یه سفری برم اما من هر وقت اسم ایرانو میشنوم ضربان قلبم تند میشه.
      درود بر تو یاور مهربان.ا

  2. آرش گفت:

    چه قدر آشناست.شاید چون همه ما نون میخریم،یا میخوریم.
    بچه که بودم هر وقت میرفتم نونوایی،از اونجایی که نونوا دوست بابام بود بابام میگفت برو تو نونوا نون بگیر وبیا وباز از اونجا که میدونست من این کارو نمیکنم سفارش میکرد که سر صف نمونی ها وگرنه میام به راه راست هدایتت میکنم.
    من به نونوایی که میرسیدم و اون فوج آدم رو میدیدم روم نمیشد برم اونکارو بکنم.مرفتم آخر صف میایستادم.
    باقی ماجراهم هدایت شدن من توسط پدر بود.وتمسخر توسط نونوا و مردم و فامیل وحتا معلما بود.تقریبا این برنامه هر چند روز تکرار میشد.
    یه روز یکی از معلما گفت تو آدم اصولگرایی هستی این باعث میشه عقب بمونی.از اون روز با خودم فکر میکردم اصولگرایی چه چیز خوبیه باعث میشه آدم به حق دیگران احترام بذاره وبره آخره صف وهرچند سخت باشه آدم باشه.
    اما این اواخر متوجه شدم ای بابا اصولگرایی که برعکسه این چیزاست.معلم بی بصیرت منو اشتباه راهنمایی کرده.
    خلاصه من هنوز همون آرشم پدر مرد ونتونست من اصولگرا رو آدم کنه.خدابیامرزش.هنوز سر نوبت می ایستم وجلو نمیرم به آدما احترام میذارم.نمونه اش اینه امسال تا حالا نتونستم مرخصی بگیرم وبه درخواست سرپرست واسه همکاری احترام گذاشتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *