من از یک حسرت بزرگ حرف می‌زنم!

فرض را بر این گذاشته‌ام که راه من و خاتمی از هم جدا شده است. فرض که من و خاتمی، حالا پس از سال‌ها، دیگر مخالف هم هستیم.
خوشحالم! باور کنید خوشحالم.
از اینکه حالا کسی مخالف من است، که برایم زندگی می‌خواهد و در برابر من شعارش و عملش این است: زنده باد مخالف من.

سال‌ها در حسرت مخالفی بودم که متین و عاقلانه حرف‌هایم را بشنود. حالا اگر خاتمی و من مخالف یکدیگر باشیم هم، راه دوری نمی‌رود!
این یک متن رمانتیک نیست. دفاعیه‌ای برای خاتمی نیست. حرف سیاسی هم نیست.

من از یک «حسرت بزرگ» حرف می‌زنم!


پی‌نوشت:
دشمن دانا که غم جان بود | بهتر از آن دوست که نادان بود  «سعدی»

بازنشر
این یک متن رمانتیک نیست | سی‌میل

مطالب مرتبط

۲ دیدگاه‌

  1. seyyed mostafa گفت:

    سلام محمد جان بعد از ذیدار نوروزی به سایت مراجعه کردم کلی مطلب خواندم و مثل همیشه از نوشته هایت استفاده کردم و لذت بردم .قلمت برافراشته باد.

    • محمدعلی مومنی گفت:

      سلام جناب طباطبایی عزیز
      لطف و مهربانی شما همیشه همراه جوان‌هایی بوده که نگاهشان به شما بوده.
      از جسارت‌های عاقلانه‌ی شما در اعتماد به جوان‌ها سال‌هاست می‌آموزیم. همراهی شما با جوان‌هایی که برای نخستین بار پا به عرصه‌ی مبارزات انتخاباتی گذاشته بودند، امیدبخش بود.
      به من هم همیشه لطف داشته‌اید. من را از نظرها و نقدتان هم بی‌نصیب نگذارید.
      امیدوارم بتوانیم مثل شما باشیم.
      با احترام
      محمد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *