رخ در نقاب بی‌پولی

این روزها آزادی با چنان سرعتی به سمت مطلق شدن پیش می‌رود که می‌ترسم همین روزها از آنورش بزند بیرون و ما دیگر با مازاد آزادی هم روبرو باشیم.
نتیجه‌ی این آزادی نزدیک به مطلق اینکه نه تنها از نوشتن منع نمی‌شوی که «وای به حالت اگر بنویسی»؛ بلکه باید برای ننوشتن جواب پس بدهی و تهدید هم بشوی که «وای به حالت اگر ننویسی!» که این دیگر یک نوع مرض خوشایندی است برای خودش!

در این مدت دوستانم و کسانی که ماتینه را می‌خوانند، هم به لطف و هم به قهر دلیل ننوشتنم را پرسیدند و البته تهدید شده‌ام که باید بنویسم!
آخرین نوشته‌ی من در ماتینه ۲۶ مهر منتشر شد. پس از آن لینکدونی را به روز می‌کردم که علاقمندان به «آزادی‌های فرامطلقی» نگران حالم نباشند.

البته دو هفته است که می‌خواهم ماتینه را به روز کنم. این دیرکرد نه از روی بی‌تفاوتی که اتفاقا بخاطر اهمیت ماتینه و کسانی است که ماتینه را می‌خوانند.
این هم عادت مرض‌گونه‌ی من است از بچگی. برای هر چیز که می‌خواهم بیشتر کار بگذارم و برایم مهم است، داستان وارونه می‌شود. کتابی را که دوستش دارم، می‌گذارم برای فرصتی مناسب که با دقت بیشتر بخوانم. این کتاب مدت‌ها می‌ماند و من در هر فرصتی باز هم دنبال فرصتی بهتر از آن می‌گردم!
یا فیلمی که برایم مهم است، یا حتی قرار دوستانه‌ای که می‌خواهم برایش سنگ تمام بگذارم، معلق می‌مانند.
می خواهم مجموعه‌ای از طنزهایم را منتشر کنم. الان هفت – هشت سال است که می‌گویم: وقتش نیست. بگذارم سر فرصت، کار بهتری بدهم.

همه‌ی اینها ناگهان می‌مانند و من الان کلی کتاب‌های خواندنی ِ نخوانده دارم. کلی فیلم‌های ِ دیدنی ِ ندیده، کلی قرارهای به تاخیر افتاده و خلاصه اینکه این هم یک مرض دیگری است برای خودش.

* * *
ای کسانی که وبلاگ می‌نویسید! قدر این ماسماسک را بدانید که حتی اگر شکر نعمت نعمتتان را افزون نکند، کم هم نمی‌کند. حتی اگر کم بکند، باز هم به نسبت فضاهای دیگر، یک جایی برای راحت‌تر نوشتن دارید. تاکیدم بیشتر بر همین «تر»هاست.
جایی که امکان غر زدن، جوگیر شدن، یا حتی فحش دادن و پاچه‌ی این و آن گرفتن هم برایتان فراهم است! مهم فراهم بودن این امکان است. حتی اگر هیچ وقت وبلاگ‌نویس پاچه‌ای نگیرد و فحش آبداری نثار کسی نکند.
اینها جنبه‌ی بازدارندگی دارند و این امکان کمی نیست.
بعد از مدتی که «اینجا» کمتر نوشتم، فهمیدم چه لذتی را از خودم دریغ کردم.
البته دلیل هم دارد و چه دلیلی بدتر (یا بهتر) از اینکه نویسنده‌ی وبلاگ «رخ در نقاب خط صفر مالی» کشیده بود. صد البته وبلاگ‌نویس هم باید یک لقمه نان بخورد تا بتواند ادامه‌ی حیات بدهد. تا حالا چند مرده را دیده‌اید که وبلاگ بنویسند؟

مطالب مرتبط

۵ دیدگاه‌

  1. عجب!
    باشه مقسی از نصایحتون…
    برید فیلمهای دیدنی و کتابهای خواندنی رو ببینید و بخونید.

  2. امید گفت:

    دوست عزیز سلام
    نوشته های چالشی و امیخته با طنزت در بعضی جاها واقعا” حرف دل خود ادم هست و در جایی دیگه هم تکه یخی روی دل ادم پس لطف کن و ماتینه رو رها نکن که ضرر میکنی .
    ولی غرض از مزاحمت به کمکت احتیاج داریم
    حتما” دیدی امروزه به هر سایتی که وارد میشی حالا چه محتواش به دردت بخوره یا نخوره قبل از اینکه به اصل محتوای اون برسی باید دهها تبلیغ و بنرو لوگو های تبلیغلتی و لینک باکس های فروشگاههای مختلف رو ببینی ولی ما سایتی راه انداختیم که بدون اینکه کپی برداری کنه از کسی کنه خودش محتوا تولید میکنه و اگر هم از جایی چیزی مینویسه منبع اون رو هم درج میکنه و از همه مهمتر تصمیم داریم به هیچ عنوان درش تبلیغات نزاریم برای همین هم جسارت کردیم و لینک شما رو در پیوند های اون قرار دادیم لطفا” شما هم اگر امکانش بود با عنوان دانلود نرم افزار یا هر اسمی که مایل بودی لینکش کن تا همه از وجود چنین سایتی با خبر شن اگر هم لینک نکردید اشکالی نداره وبلاگ شما به قدری محتوای جالب داره که ارزش لینکیدنش هست.
    با تشکر
    مدیر سایت ای تی راه
    http://www.itrah.com

  3. توی گودر که دیدم بروز کردید کلی ذوق کردم امّا تا برسم و مطلبتون رو بخونم با این دو تا خبر مواجه شدم:
    http://www.ayandenews.com/news/20223
    http://www.ayandenews.com/news/20265
    خداییش همین بی پولی هم از کمترین دردهای مردم ماست!

    • محمدعلی مومنی گفت:

      واقعا اوضاع آدم باید خیلی خراب شده باشه که سانسورچی هم دلش واسه آدم بسوزه! 😀
      ازت خیلی ممنونم ای سانسورچی
      گاهی پیش میاد آدم از سانسورچی هم خوشش بیاد! 😉

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *